فرد به معنای امروز نیست،چون امروز و فردا همه رنگ عوض میکنن
اما هیچ چیز و هیچکس نمیتونه خواسته ی درونی یک فرد رو تغییر بده...، حتی اگه قلبش هزار بار شکسته باشه و نا امید
یک چیز مثل مرگ اگه پایان باشه شاید بتونه والا بعد از مرگ هم تنهایی به تنها دارایی گذشته ش فکر میکنه
گذشته ای که با هیچ آینده ای عوض نمیشه...
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
حس من و ما مُبهم و نامفهوم نبود...
آنقدر زیاد بود که در جسم و روح نمیگنجید
اره شاید به همین دلیل خسته شد
اما یادمه که دیوانه وار دوستم داشت
دیوانه وار دوستش داشتم،دارم
من اونو باور داشتم
حالا بگذارید هی بگویند و .....مبهم
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
دلم خالی و سرم هم....
چشمانم تار و...
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
شاید خیلیا هم سرد بشن و دست بکشن
من نمیتونستم تظاهر کنم و هیچوقت نمیتونم روی دلم پا بزارم
اینکه میگفتن عشق اول و.....واقعی بود و هست برام
عشق های امروزی و همه مخلفاتش مشمئز کننده ست
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
نیستم
مثل هیچکس نیستم
او هم نبود اما فقط....
نمیتوان مبدا و مقصدی خاص در نظر داشت وقتی هیچ خصوصیاتی از تو شبیه ندارد
من هیچ نقطه اشتراکی با هیچ انسانی ندارم...
جز مرگ....
هرچند هزار بار مرگ در یک زندگی...
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
او....
میدانست که دوستش دارم
چه بماند چه برود...
وقتی میرفت هم میدونست
کسی که دوستش داشت را چطور از یاد برد
زمانی دوستم داشت و زمان حسش را تغییر داد
حس من تغییر نکرد، همین....
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
با تمام وجود خواستم که بمانم
او که نبود و....
اما عاشقانه میمانم
برای کسی که نیست و نیست
کاش میشد واقعاً فهمید اینهمه نبودن را چه کسی به انسان یاد داد....
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
این قسمت دود
قسمت این شد
که دود بشوم
که دود بشود
تمام زندگی ام
دنیا به لعنت،اصلا به هیچ...
اما روزی روزگاری یک باد وزید و همه چیز را با خودش برد
آتش من وشاید ما را هم. تبدیل به دود کرد
راستی مثل خاکستر آتش هنوز دود میکنم، دود میشوم
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی

شب تهی از مهتاب
ابر خاکستری همه جا را پوشانده
ابر دلگیر است و سکوت تو دلگیرتر
باران.................
سکوت خاکستری....
کاش داستان تازه ای پیش رو بود بین من و تو که مرا پس بگیرد از این باران...
باران چشمهایم را شست.... دلم را چه میتواند بشورد؟
شب سیاه تمام نمیشود

برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی